چند روز پیش, در آغاز سال نو, که بر مزار قناری غزلخوان آواز ایران، خانم مرضیه, دیدمش مثل سروی بود استوار. با همان لبخند مهرآمیز همیشگی و کلامی که مثل زلالِ چشمه ساران صفابخش بود
و دلپذیر؛ با همان آرامش و وَقاری که هرگز بدون آن او را ندیدم. از من خواست که هرچه عکس و اسلاید و فیلم از تاریخ صدساله ایران در دسترس دارم برایش در مخزن «قلمی» بگذارم و روز چهارشنبه هفته بعد (10فروردين) در اُور به او بسپارم.
دیروز، چهارشنبه ـ به اُوِر رفتم با همان مخزنی که از قبل آماده کرده بودم و رویش هم نوشته بودم: «از علی معصومی به برادر رضا شیرمحمدی». امّا رضا نبود. (سه روز پيش از آن ـ يكشنبه 7 فروردين) پرکشیده و به رفیق اعلی پیوسته بود و من ماندم بی قرارِ او و نالان و بهت زده.