1
0
0
s2smodern
«هيچ‌كس باور نخواهد كرد كه يك ‌ماه تمام، چگونه آشفته‌ حال و دل‌ نگران بوديم. بيشتر بچه‌ هاي بندِ "دو" كه همه همديگر را مي ‌شناختيم و در يك شاخۀ حزب سگ ‌دو مي ‌زديم و جان مي ‌كنديم،
و دائم در اين خيال بوديم كه حساب ‌شده ما را دست‌ چين كرده و در يك هُلفدوني بغل هم چپانده ‌اند. ولي رفتار ما در برابر مأموران و زندانبانها چنان بود كه انگار هيچ آشنايي قبلي با هم نداشتيم و اجبار هم‌ زنجيري باعث شده كه پاي يك سفره بنشينيم و درد دل يكديگر را گوش كنيم، اگر مأموري پيدا مي ‌شد به‌ جاي دم فرو بستن يكي شروع مي‌ كرد به ياوه ‌بافي دربارۀ زندگي خودش، و دومي اسم و رسم و شغل ديگري را مي ‌پرسيد، و چون پوزخندي بر لب مأمور نمي‌ ديديم، آسوده‌ خاطر مي‌ شديم كه طرف از ارتباط تشكيلاتي ما بويي نبرده است.
در بازجوييها و بازپرسيها نيز نتوانسته بودند كلمه‌ يي از دهان ما بيرون بكشند. بله، بچه ‌ها چنين بودند، تهديد و كتك، در هيچ ‌يك از ما كارگر نبود، امّا دلشوره، امان از ما بريده بود. دائم چشم به‌ در بوديم و مي ‌ترسيديم كه مسئول اصلي شبكه را دستگير كنند.‌ اگر او را كه "سرشاخه"‌اش مي‌ناميديم، دستگير مي‌ كردند، كار تشكيلات زار بود. ‌اگر او بيرون باشد خيالمان تخت بود كه چيزي از هم نخواهد پاشيد. مطمئن بوديم كه "سرشاخه" قدرت آن را دارد كه چفت و بست قضايا را هم بياورد، و آن ‌چه را كه تكه ‌پاره شده سر هم كند و به نيم‌ مرده‌ يي جان ببخشد ‌و همه ‌چيز را سر پا نگاه دارد.
هر روز كه مي‌گذشت و هر هفته ‌يي را كه پشت ‌سر مي‌ گذاشتيم به ظاهر آرام مي‌ گرفتيم  ولي در درون، قَلَق و اضطراب دست از سر ما برنمي ‌داشت. سر دوراهي بوديم، از يك طرف اميدوار بوديم كه گرفتار نشود و از طرف ديگر چشم ‌انتظار آمدنش را به‌ داخل زندان داشتيم.
 
(دکتر غلامحسین ساعدی، در زندان شاه)
"سرشاخه" آدم لَندهور بزن ‌بَهادري بود. قدّ بلند و شانه ‌هاي پهن و صورت درشتي داشت. موقع راه رفتن دستهايش را تاب نمي‌ داد. پاهايش او را به جلو مي‌ برد و برخلاف همه، بال نمي ‌زد. حرف ‌زدنش بامزه بود، گاه بلندبلند و گاه زيرلبي حرف مي ‌زد. ‌دندانهاي بلند و درشتي داشت و موقع خنديدن، بيشتر از لبها، چشمهايش مي ‌خنديد و نصف پيشانيش چين برمي‌ داشت و موقع اخم كردن نيز چنين بود. حرف هم كه مي ‌زد چنين بود،‌ ابروي راستش بالا مي ‌رفت و بالاي ابرو فراوان چين برمي ‌داشت. معروف بود در اثر ضربه‌ يي كه به شقيقۀ چپش زده ‌اند، اعصاب نصف پيشانيش بريده شده. خودش در اين‌باره چيزي نمي ‌گفت، هيچ‌ وقت عادت نداشت دربارۀ خودش وِرّاجي كند. در نشست برخاستهاي عادي آواز مي‌ خواند و گاه‌ گُداري هم لبي تر مي‌ كرد و به ديگران نيز جرعه ‌يي تعارف مي‌ كرد. همه ‌جا مي‌ لوليد؛ در كارگاههاي قاليبافي، در قهوه ‌خانه‌ ها، در پاتوق كارگران دخانيات، در دهات دور و نزديك، در باغهاي اطراف شهر. بيشتر وقتها سر چهارراهها ديده مي ‌شد كه به انتظار ايستاده است. انگار در يك لحظه، در چندين و چند جا حضور دارد.‌ ولي گاه ‌گداري غيبش مي ‌زد، ولي هيچ‌ وقت سر قرار و مدار دير نمي ‌كرد. حال كه يك‌ مرتبه شبكه زير ضرب رفته بود و بيشتر ما گير افتاده بوديم،‌ به حق نگران او بوديم.
بله ديگر، يك شب كه بي‌ خيال، هركدام گوشه ‌يي يَله شده بوديم، در بازشد و "سرشاخه" را هل دادند توي بند. همه يك ‌مرتبه از جا كنده شديم و نفسهامان بريد.
شكل عوض كرده بود. تكيده و پير و شانه‌ هايش پايين افتاده بود. بدنش صاف شده بود، انگار از زير اتوي عظيمي بيرون آمده. ولي اعضاي صورتش اصلاً عوض نشده بود. همان خنده و همان صدا را داشت و چين و چروك نصف پيشانيش بيشتر شده بود. هيچ ‌يك از ما را نگاه نكرد. يك ‌راست رفت و گوشه‌ يي افتاد و تكيه داد به ديوار و پاهايش را دراز كرد. ‌لحظه ‌يي ساكت نشست و با كف دست،‌ عرق پيشانيش را پاك كرد و خندۀ بلندي سرداد و بعد لبهايش را برچيد و بعد به گوشه ‌يي خيره شد و بعد دست كرد تو جبيش و زير لب گفت: "سيگار هم كه نداريم".
سيگاري تعارفش كرديم.‌ آتش زد،‌ چند پُك پشت ‌سرهم بالاكشيد و بعد خودش را جمع‌ و جور كرد، و با صداي آرامي گفت: "سيگار عجيب مي‌ چسبه".
بعد خيره شد به صورت تك ‌تك ما و گفت: "چه خبرتونه؟ مگر اتفاقي افتاده؟"
از اين كه چنين شجاعانه حرف زد،‌ همۀ ما لبخندزديم و بعضيها بلند خنديدند.‌ ولي خودش ساكت نشست. سيگارش را كه تمام كرد، سيگار ديگري برداشت و آتش زد و گفت: "بچه‌ها شما واقعاً ‌مهربانين، سيگار خيلي مزه ميده". يكي گفت:‌ "سيگار زياد داريم، نگران نباش". جواب داد:‌ "آره، همه را مي‌ كشيم، ولي يادتون باشه،‌ خيال نكنين چون به ‌من سيگار دادين، حرف شما را گوش بكنم. ‌متوجه باشين كه…"
من پرسيديم: ‌"يعني چه؟ مگه قرار بود حرف ما را گوش بكني؟"
با آرامش كامل گفت:‌ "خُب ديگه،‌ از اول برايتان بگويم كه من اين‌ كاره نيستم. مقاومت بي ‌مقاومت. اگه منو ببرن و بزنن، همه‌ چيز و ميگم. حوصله ندارم".
همه هاج و واج همديگر را نگاه كرديم. همه يك فكر در سر داشتيم، كه چي؟ خواهد گفت؟ همه‌ چيز را خواهد گفت؟  مگر او نبود كه مي ‌گفت دهان ما را با تبر هم نمي‌ توانند باز كنند. و حالا همين‌ جوري جازده؟ خواهد گفت؟ همه چيز را خواهد گفت؟
يكي از پشت سر گفت: "عجب خِنگهايي هستين، داره شوخي مي ‌كنه، شما هم باورتون ميشه». كه با صداي بلند جواب داد: «شوخي چيه؟ اگه منو بزنن من ميگم، همه‌ چي رو ميگم».
من پرسيدم: "همه ‌چي رو؟ يعني ماها را هم لو ميدي؟"
گفت: "شما كه هيچ، همه‌ چي رو لو ميدم. من حوصلۀ كتك ندارم، اگه منو بزنن…"
يكي از بچه‌ها پرسيد: "اگه نزنن چي؟" ‌جواب داد: "معلومه، اگه نزنن هيچي نميگم".
صدايي از گوشه ‌يي بلند شد: "چكار كنيم كه تو را نزنن؟"
گفت: "مگه كاري ازتون برمياد؟ اگه مي ‌تونين نذارين منو بزنن، اگه منو بزنن، من ميگم".
رفيق بغل‌ دستي من گفت: "به‌ نظرم خسته‌ س، شايد هم گرسنه‌ شه، يه‌ چيزي بديم بخوره". ‌از ته ‌ماندۀ شام، بشقابي كشيديم و برايش آورديم كه با وَلَعِ تمام بلعيد و ليواني آب خورد و نفس بلندي كشيد و گفت: "خيلي چسبيد، چند روز بود كه گرسنه بودم. غذاهاشون زياد هم بد نيس".
يكي گفت: "هميشه هم اين‌ جوري نيس".
جواب داد: "خيلي مزه كرد،‌ ولي بچه‌ ها، درسته كه به من سيگار دادين، شام دادين، آب دادين، ولي اگه منو بزنن، همه رو ميگم".
بشقابي سيب جلويش گذاشتيم.‌ خودش را جمع و جور كرد و چهار زانو نشست و تمام سيبها را خورد و گفت: "با وجود اين من يكي ميگم".
يكي از بچه‌ها گفت: "رفيق سر به سر ما نذار، ما كه تو را مي‌ شناسيم".
نيم‌ خنده‌ يي كرد و پيشانيش چين خورد و گفت: "اشتباه مي ‌كنين، من اصلاً حوصلۀ مشت و لگد ندارم".
من گفتم: "اگه بگي  كه كار خودت زاره، مي‌ دوني كه پاي ديوار مي‌ كارنت؟"
خيلي خونسرد جواب داد: "باشه من از گلوله و پاي ديوار نمي ‌ترسم. من از كتك مي ‌ترسم".
يكي از بچه‌ ها بلند شد و با خشم سيلي محكمي خواباند درِ گوشش و خود را جمع ‌و جور مي ‌كرد كه با مشت و لگد به جانش بيفتد كه چند نفري جلوش را گرفتند.
"سرشاخه" خنديد و با دست صورتش را ماليد و گفت: "بچه ‌ها، شما به من سيگار دادين، غذا دادين، آب دادين، سيب دادين،‌ كتكم زدين، خيلي ممنونم، ولي اگه اونا بزنن، من محاله كه نگم".
يكي از بچه ‌ها گفت:‌ "ديوونه شده، زده به سرش".
"سرشاخه" كه سقف را نگاه مي ‌كرد گفت: "حالا به سرم زده يا نزده، يادتون باشه كه من از حالا گفتم".
همه با اضطراب همديگر را نگاه كرديم و هر كدام به گوشه ‌يي خزيديم. نمي‌ دانستيم چكار بكنيم.
"سرشاخه" دستش را دراز كرد كه سيگاري بردارد كه يكي از بچه ‌ها با سرعت جعبۀ سيگار را از جلوش برداشت. سرشاخه پرسيد: "ديگه به من سيگار نمي ‌دين؟"
كه چند نفر هم‌صدا گفتند: "نه‌خير، نمي‌ ديم".
لحظه‌ يي تو لب رفت و مثل بچه ‌ها گفت: "هنوز گرسنه ‌مه، يك كمي غذا بدين". جواب دادند: "غذايي در كار نيست".
لحظه ‌يي ساكت شد و بعد گفت:‌"چند تا از اون سيبها بدين".
من گفتم: "براي چي بديم؟"
جواب داد: "معلومه، مي‌ خوام بخورم".
يكي گفت: "چرا تو بخوري؟ مگه ما دهان نداريم؟"
بي ‌آن ‌كه حالت تمسخر داشته باشد، گفت: "پس يه سيلي ديگه بزنين".
كسي از جايش تكان نخورد،. لحظه ‌يي بعد انگار كه با خودش حرف مي ‌زند، گفت: "باشه، سيگار كه نمي‌دين، از آب و غذا هم كه خبري نيس، سيلي هم كه بي ‌سيلي، با وجود اين اگه دستشون رو من بلند بشه، من همه ‌چي رو ميگم".
يكي از بچه ‌ها گفت: "هر غلطي مي ‌خواهي بكني بكن، ولي ما…"
كه حرفش را خيلي جدّي بريد و گفت: "شما بله، ولي من نمي‌ تونم، تحمّل ندارم كه مدام منو بزنن و كلمه كلمه حرف از دهنم بكشن. يه دفعه ميگم و جون خودمو خلاص مي‌ كنم".‌
نيم‌ساعتي در سكوت گذشت، انگار كه بختك روي تك ‌تك ما افتاده بود. خسته و عاجز بوديم، ديگر از شوخي گذشته بود، ‌چكار مي‌ شد كرد؟ كه در باز شد. دو مأمور وارد شدند. بي ‌آن‌ كه از سكوت ما حيرت كنند او را با خود بردند. همهمه بين ما درگرفت. هر كس چيزي مي ‌گفت و به‌ تصوّر، حدسي مي ‌زد. جيرۀ سيگار تمام هفته را آن‌ شب دود كرديم و كسي پلك روي پلك نگذاشت. صبح شد، با بي ‌اشتهايي و دلهره صبحانه خورديم. نزديكيهاي ظهر در باز شد. او را آوردند و به گوشه ‌يي انداختند؛ سر تا پا آغشته به ‌خون. دماغش را روي صورتش له كرده بودند، دَلمۀ خوني چشم راستش را بسته بود. گوشۀ لبهايش پاره شده بود. يك‌مرتبه متوجه پاهايش شديم. دو تكّۀ گوشت خون‌ چكان، انگار كه با ساطور كوبيده بودند، انگشتهاي له‌ شده و ناخنهاي درهم ‌ريخته. استخوانهاي مچ ‌پاي راستش زده بود بيرون. دستهايش نيز چنين بود. و هزاران زخم در اندامهاي تكه ‌پاره‌ شده ‌اش دهان باز كرده بود، و خون‌ مردگيهاي زير پوستش به سياهي مي ‌زد. با زحمت نفس مي ‌كشيد و سعي مي ‌كرد كه مدام خود را جا به‌ جاكند و نمي ‌توانست. از دريدگيها و پارگيهاي بدنش شعله‌ هاي درد زبانه مي‌ كشيد و هُرم دوزخيِ عذاب، همۀ ما را مي ‌آلود.
سر پا ايستاده بوديم و هيكل سَلّاخي شده‌ يي را تماشا مي ‌كرديم كه مي‌ خواست درهم بپيچد و لوله شود.
پياله ‌يي آب برايش آورديم و چند قاشقي در حلقومش ريختيم و چند بالش آورديم و دور و برش چيديم.
يكي از بچه‌ ها جلو رفت و كنارش زانو زد و پرسيد: "گفتي يا نگفتي؟"
همه نزديك شديم و دورش حلقه زديم. "سرشاخه" نفسي تازه كرد و با صداي خفه ‌يي گفت: "نه، نتونستن خوب بزنن، اگه خوب مي ‌زدن…"
خنده‌ اش گرفت.‌ بيش از لبها، زخمها خنديدند و پيشانيش چند چين كوچك برداشت.
هيچ‌ كس باور نخواهد كرد كه به چه حالي افتاديم.
سه‌ روز بعد، دوباره آمدند و او را بردند و ديگر بازنياوردند».
(«الفبا»، دورۀ جديد، شمارۀ ‌3، تابستان1362).
1
0
0
s2smodern