1
0
0
s2smodern
حسين‌بن منصور حَلّاج، از صوفيان پاكباز و بي‌پروا بود كه در حدود سا ل 244هـ (858م) در شهر «بيضا»ي فارس (كه در نزديكي شيراز قرار داشت و اكنون «تَل‌بيضا» خوانده مي‌شود) به‌دنيا آمد.
در نوجواني به بصره و بغداد رفت، به جستجوي پير و مُرادي كه «راه» را به او بشناساند. در بصره، به‌مدت يك‌سال و نيم، شاگرد عَمرو‌بن عثمان مَكّي بود. مدّتي نيز در بغداد به خدمت جُنيد بغدادي، سر‌سلسلهٌ «اصحاب صَحو»  كمر بست.
«صَحو (=هوشياري)، مذهب مُتشرّعين و زاهدان صوفي است يا آنان كه خواسته‌اند ظاهر و باطنِ شريعت و طريقت، هر دو را، رعايت كنند، نه طريقهٌ دلسوختگان و پاكبازان كه سراپا شور و شوق و حال و مستي‌اند. چه، آن كه رويِ دل با خدا دارد، از سرزنش مدّعيان نمي‌انديشد، ماسِوي اللّه را نابوده مي‌انگارد و بي‌اعتنا به قُيود و رسوم و فَرامينِ عقلِ مصلحت‌بين، خطرات را به چيزي نمي‌گيرد، و بي‌خودوار و مستانه، نقاب از رخسار شاهدِ غيب برمي‌كشد» ـ فرهنگ اشعار حافظ، دكتر احمدعلي رجايي بخارايي، چاپ هفتم، تهران، 1373، ص246 ).
حلّاج از كلام آن دو «پير» طَرفي نبست و از درس هر دو رميد. از اين‌رو، آن دو از او، به‌سختي، رنجيدند.
عَمرو با او درافتاد و در دشمني با او نامه‌ها به شهرهاي خوزستان فرستاد. جنيد نيز، بعدها، به خواست مقتدر، خليفه عباسي، فتواي قتل او را تاٌييد كرد.
حسين‌بن منصور پيرو مكتب «سُكر» (=سرمستي، غلبهٌ محبتِ حق بر بنده) و مردي شوريده بود. به سفرهاي دراز رفت . طي 5سال به سيستان، ماوراءالنّهر، چين، هند و مكّه سفر كرد و در هر ديار كه نشاني از «پير» و خردمندي مي‌يافت، به محضرش مي‌شتافت و به شاگرديش كمر مي‌بست. امّا، سرانجام، به هيچ پيري دل نبست.
پس از اين سفرهاي طولاني، دو سال در جَوار خانهٌ كعبه اقامت گزيد. در همان دو سال بود كه چشمش به دنياي تازه‌يي گشوده شد و گفتارش به رنگي ديگرگونه درآمد و از حوصلهٌ فهمِ عَوام فراتر رفت. از آن پس بود كه به دنياي «وحدت وجود» پاي نهاد و بي‌پروا «اَناالحَق» گفت و اين كلام را بر سر هر كوي و ميدان، آشكارا، به زبان‌آورد.
«او "اَنا الحَق" مي‌گفت، يعني: من خدايم. ولي آن‌چه حَلّاج مي‌گفت نه شِرك (=براي خدا شريك قائل شدن) بود و نه حُلول (=وارد شدن خداوند در جسم انسان)، بلكه به اين اعتبار بود كه در ذاتِ حقّ محو شده است و در همهٌ كائنات بودي و وجودي جز براي خدا قائل نيست و از ماسِوَي‌اللّه (= غيرِ خدا) اِعراض دارد. بيان اين معاني نه تنها با توحيد منافات ندارد، بلكه با جوهر و مغزِ دين اسلام و تعليمات و اَعمال پيشوايان آن موافق و مطابق است، زيرا مَبداٌ (=آغاز) و مُنتهايِ (=پايان) موجودات و نَشاٌَت (=آفربنش) و رَجعَتِ (=بازگشت) آنان به حق است‌… هستيِ حقيقي از آنِ خداست و بقيهٌ موجودات پرتوي از ذات اويند‌…
وحدت وجود‌… به اختصار، عبارت است از اين كه وجودِ مطلق و بودِ حقيقي، تنها، خداست و جز خدا همه چيز نمود و هستي‌نماست‌… جميع موجودات تراوشي است از مبداٌ اَحدَيّت‌… و بازگشت همه‌چيز به سوي اوست. به عبارت ديگر، همهٌ دنيا نسبت به خدا، در حُكمِ اَشَعّه است نسبت به خورشيد. و از اين‌جاست كه صوفيه، براي رسيدن به حق، شخصيت خود را حِجابي (=مانعي) بزرگ مي‌دانند و كشتنِ نَفس و تَطهير (=پاك كردن) وجود را از آلايشهاي ماده، براي بازگشت به وطن اصلي با شَهپَرِ (=بال بزرگ) عشق و سير (=گردش) در عَوالم (=دنياها) وَجد(=خوشي بسيار) و بي‌خودي، لازم مي‌شمرند تا به مرحلهٌ  فَنا (=نيستي)ي كامل در ذات خداوند برسند و چون خدا باقي و ناميراست، تا ابد باقي‌مانند كه نتيجهٌ فناي في‌اللّه، بقاي باللّه است‌…»  (فرهنگ اشعار حافظ، دكتر احمدعلي رجايي بخارايي، ص72).
حلّاج به‌عكس فقيهان و زاهدان، كه از بيمِ دوزخ و براي رفتن به بهشت عبادت مي‌كنند و عبادتشان با رياضتهاي توان‌سوز و سركوبيِ نفس همراه است، از عشق به خدا و «يُحِبُّهُم و يُحِبّون» («خدا انسانها را دوست دارد و آنان خدا را دوست دارند»‌‌ـ سورهٌ مائده، آيهٌ 54) و از وحدت و اتّحاد با او سخن مي‌گفت. از اين‌رو، زاهدان و پارساياني كه از ترس خدا، مُعتَكِفِ (=گوشه‌نشيني براي عبادت) ديرها و غارها بودند و زندگيشان به ترس و وِرد و ذِكرِ مُدام خلاصه مي‌شد، با او به دشمني برخاستند و سرانجام او را به محاكمه كشيدند و به مرگ محكوم كردند.

شهادت حلّاج
به فرمان «مقتدر»، خليفهٌ عباسي، حسين‌بن منصور حلّاج، به جرمِ «اَناالحَق»گويي، به زندان افتاد و بي‌آن كه حقِ ملاقات كسي را داشته باشد، يك سال در زندان مجرّد ماند. در طي اين مدّت سخن صوفياني چون ابن‌عَطا و عبداللّه خَفيف را، كه توانسته بودند نزد او كسي را بفرستند و پيغامي بدهند تا عذر خواهد و از زندان رهايي يابد، نپذيرفت.
زندانبانان، به امر خليفه، 300 تازيانه بر پيكرش نواختند تا از گفتنِ «اناالحق» لب فروبندد، با صبوري، بي‌آن كه لب به شكوه و ناله بگشايد، ضربهٌ تازيانه‌ها را تحمّل كرد، امّا، تسليم نشد و لب از گفتن «اناالحق» فرونبست.
حامد‌بن عباس، وزيرِ «مقتدر»، وقتي سرسختيِ حلّاج را ديد از او خواست اعتقاداتش را بنويسد. سپس، «قاضي و فقيهان را احضار كرد و از آنها دربارهٌ حلاج فتوا خواست. شهادتهايي برضدّ وي دربارهٌ آن‌چه از او شنيده شده بود، فراهم آمد كه كشتن وي را واجب مي‌نمود‌…»
«مقتدر آن‌چه را بر وي ثابت شده بود و فتوايي كه فقيهان داده بودند، بدانست و به سالار نگهبانان خويش، محمد‌بن عبدالصّمد، نوشت كه وي را به عرصهٌ پل [بغداد] ببرد و هزار تازيانه‌اش بزند و دو دست و دو پايش را ببرد. كه چنين كرد. سپس او را به آتش بسوخت» در روز سه‌شنبه 24ذي‌قعدهٌ سال 309هـ (26مارس 922م). (دنبالهٌ تاريخ طبري، ج16، ص6877).
عطّار نيشابوري در كتاب «تَذكَرةُ الاوليا» واقعهٌ دردناكِ دست و پابريدن و بر داركردن حسين‌بن‌منصور حَلّاج را شرح داده است، كه خلاصه‌اش چنين است:
«‌… حسين را ببردند تا بر‌داركنند. صد هزار آدمي گردآمدند‌… درويشي، در آن ميان، از او پرسيد: "عشق چيست"؟ گفت: "امروز بيني و فردا بيني و پس‌فردا بيني".
آن روزش بكشتند و دگر روزش بسوختند و سوّم روزش به‌باد بَردادند‌…
پس در راه كه مي‌رفت، مي‌خراميد. دست‌اندازان و عَيّاروار مي‌رفت با سيزده بندِ گران (=سنگين)‌… چون به زير دار رسيد، بوسه‌يي برزد و پاي بر نردبان نهاد.
گفتند: "حال چيست"؟ گفت: "مِعراجِ مردان، بالاي دار است"‌…
پس دستش جدا كردند، خنده‌يي زد‌… پس پاهايش ببريدند، تبسّمي كرد‌… پس دو دست بريدهٌ خون‌آلود بر روي درماليد، تا هر دو ساعِد و روي خون‌آلود كرد. گفتند: "اين چرا كردي؟" گفت: "خون بسيار از من برفت و دانم كه رويم زرد شده باشد. شما پنداريد كه زردي روي من از ترس است. خون در روي ماليدم تا در چشم شما سرخ‌روي باشم، كه گلگونهٌ (=سُرخاب) مردان، خون ايشان است"‌…
پس چشمهايش بركندند. قيامتي از خلق برآمد. بعضي مي‌گريستند و بعضي سنگ مي‌انداختند.
چون خواستند زبانش ببُرند، روي به آسمان كرد و گفت: "اِلهي، بدين رنج كه از براي تو مي‌بَرند، محرومشان مگردان و از اين دولت بي‌نصيب مكن".
پس  گوش و بينيَش ببريدند و سنگ روان كردند‌… پس زبانش ببريدند. و نماز شام بود كه سرش ببريدند و در ميان سربريدن تبسّمي كرد و جان داد. و مردمان خروش كردند‌…
روز ديگر گفتند: "اين فتنه بيش از آن خواهد بود كه در حالت حيات بود"‌… پس اعضاي او بسوختند و [خاكسترش] به دجله انداختند‌…»
حامد‌بن عباس، وزير مقتدر عباسي، بعضي از ياران حَلّاج را نيز فراخواند و نظرشان را دربارهٌ‌او پرسيد. ازجمله، ابوالعباس‌بن عطا، يكي از ياران همدل حلاج، را نزد خود خواند و نوشتهٌ حَلّاج را به او داد و از او خواست كه نظرش را دربارهٌ آن بنويسد.
ابن‌عطا نوشته را خواند و گفت: «اين عقيده‌يي است درست. من هم به همين عقيده معتقدم و هركس كه به آن معتقد نباشد بي‌ايمان است».
حامد، ابن‌عطا را به دادگاه كشاند. ابن‌عطا در دادگاه نيز از حَلّاج و اعتقاداتش، جانانه، دفاع كرد.
وزير از سخنان او به خشم آمد و خطاب به نگهبانان فرياد زد: «آرواره‌هايش را خُردكنيد». ماٌموران با مشت بر دهانش زدند و كفشهايش را آن‌قدر بر سرش كوفتند كه خون از بينيَش فوّاره زد. ابن‌عطا در اثر اين ضربه‌ها، چندروز بعد، جان سپرد.
1
0
0
s2smodern