1
0
0
s2smodern
دو روز پس از گشايش راديو ايران (4اردیبهشت1319) فضل الله مهتدي (صبحي) نخستين داستان خود براي كودكان ـ «داستان خر ملّا ماندگار» ـ را از راديو ایران براي كودكان نقل كرد.
به اين ترتيب «برنامۀ كودكان» در روزهاي جمعه از ساعت يازده و ربع تا يك ربع به دوازده, يعني به مدّت نيم ساعت در هفته با قصه هاي صبحي آغاز شد.
 
(داستان «خر ملّاماندگار» در شهریور1335در نشریۀ «رادیو تهران» منتشرشد)
صبحي 22سال در راديو به افسانه گويي و داستانسرايي براي كودكان پرداخت. بر پايۀ كارنامۀ او كه پس از  مرگش در  «اطلاعات هفتگي» منتشر شد, صبحي 845 ساعت در راديو حرف زد و قصه هاي زيبا تعريف كرد؛ 1144بار به بچه ها سلام گفت. در مدت 22سال 1253 جلسه قصه گفت و يك ميليون و نيم بچه به قصه هاي صبحي گوش مي دادند. برنامۀ ظهر جمعه يكي از برنامه هاي ثابت و پرطرفدار راديو بود. كودكان صبحي را «بابا صبحي» مي ناميدند.
ـ صبحي: «در مدتي كه در راديو صحبت مي كردم به اين فكر افتادم كه قصه هاي فارسي را جمع كنم. از اين روي به وسيله راديو از همۀ مردم شهرستانها خواهش كردم تا قصه هايي را كه سينه به سينه به آنها رسيده است، بر روي كاغذ آورده برايم بفرستند و آنها چنين كردند. نتيجه يي كه از اين كار گرفته شد دو اثر مهم بود: نخست آن كه افسانه هاي ملي, كه پراكنده بود, جمع آوري شد و آن را در طي ده جلد كتاب منتشر ساختم و نتيجۀ ديگري كه از اين كار گرفتم آن بود كه افسانه هايي كه امروز در ميان ديگر ملتها متداول است, ريشه اش ايراني است و از سرزمين ما به آن ديار رفته است» (اطلاعات هفتگي, سال 22, 25آبان 1341ـ مقالۀ «بچه ها خداحافظ شما, براي من گريه نكنيد»).

آن چه بيش از قصه ها برمخاطبان كودك و بزرگسال برنامه هاي ظهر جمعه راديو تاٌثير مي گذاشت, صداي گرم و گفتارهاي دلنشين صبحي پيرامون منش نيكو و انساني بود. او امين مردم بود. زن و مرد و پير و جوان با او گفت و گو داشتند و حتّي گمشده هايي را كه مي يافتند به او مي سپردند و يا از او مي خواستند.
صبحي در كتاب «پيام پدر» مي نویسد: «به كارهاي فرهنگي شاگردانِ آموزشگاهها رسيدگي كردم. هركس كه در كارش درمانده شد به نزد من آمد و تا آنجا كه توانايي داشتم, همراهي كردم. نوشت افزار و دفتر فرزندان بينوايم را به دستياري دوستان نيكخواه به راه انداختم؛ فرزنداني كه فريب ناكسان را خورده و از خانه بي آگهي پدر به دررفته بودند, با پند و اندرز [به خانه] برگرداندم... اكنون من به تنهايي، در ماه نزديك به هزارنامه را پاسخ مي دهم... و از اين گونه كارها كه شما بهتر از من مي دانيد و مايه شادي من است، شب و روز سرگرم آنم» («پيام پدر», فضل الله مهتدي, تهران, اميركبير, 1356).

(صبحی در آغوش پرمهر کودکان)
اندرزهاي قصه گوي مهربان بر دل و جان شنوندگان تاٌثيرگذار بود: يك روز بامداد صبحي در خانه نشسته بود, ديد در را مي كوبند. آن را گشود. مردي بلندبالا به همراهي كودكي يازده سال به درون آمدند. چشمان او خون آلوده به اشك بود. پس از آن كه خود را شناساند, گفت پيشامدي براي ما رخ گشود كه ناگزير به نزد شما آمديم, در برابر دفترخانه دستمال سفيد پيچازي افتاده بود. آن را برداشتم. سه دسته اسكناس و هر دسته هزار تومان بود. چون آمدم آن را در كيف بگذارم فرزندم گفت: پدرجان اين چيست؟ گفتم: پول من است, در كيف مي گذارم. گفت: اين از آن تو نيست از روي زمين پيداكردي, اين را بايد به صبحي بدهي. تو اگر پول داشتي چرا از مادرم پنجاه تومان گرفتي؟ ميان من و فرزند گفتگو بسيار شد. سرانجام سخني گفت كه مرا تكان داد و دگرگون كرد و اشكم از ديده روان شد و آن اين بود: اي پدر, تو پولي پيداكرده و ديگري گم كرده است, تو شادمان شده اي و او اندوهگين, آيا سزاوار است كه به نادرستي و ناراستي در اندوه ديگران شاد باشي؟ اگر تو اين پول را گم مي كردي و او پيدا مي كرد روا مي دانستي كه پول تو را پس ندهد؟ آن كار را كن كه مي خواهي ديگران با تو كنند. سخنان اين فرزند كه بار درخت آموزش و پرورش تو بود, مرا دگرگون كرد. اينك آمده ايم تا آن را به خداوندش (صاحبش) برسانيم» («برنامه صبحي», راديو تهران, سال اول, شماره 3, 27آبان 1335).
صبحي كه به بيماري سرطان فكّ دچار شده بود, تا دم آخر زندگي به گويندگي در راديو ادامه داد و سرانجام در روز هفدهم آبان 1341 در بيمارستان درگذشت و آخرين سخن او قبل از خاموشي اين بود: «خدا همه شما را به سلامت دارد». (تاريخ ادبيان كودكان ايران, محمد هادي محمدي و زهره قاييني, جلد هفتم, ص 991).
1
0
0
s2smodern